تبلیغات
چرت و پرت های نیلوفری





















چرت و پرت های نیلوفری

پنجشنبه 16 مرداد برای آخرین بار با همسری دو تایی رفتیم برای شام...
تو رستوران سنتی برج میلاد جا رزرو کرده بودیم. همون شب اونجا یه مراسم عروسی هم بود و واسه مهمانهای شامشون میزها رو تو بالکن و محوطه اطراف رستوران چیده بودن که خیلی هوای عالی بود و منظره ی زیبای شبهای تهران رو داشت. موسیقی سنتی زنده هم اجرا می کردند از آهنگهای مهستی گرفته تا آهنگهای معروف قدیمی.. خیلی فضای قشنگ و رمانتیکی بود ما غذای مورد علاقه همسری شیشلیک و کباب ترش سفارش دادیم و از شاممون لذت بردیم. تا ساعت 10:30 شب اونجا بودیم مثل هر شب جمعه نورافشانی کردن کنار برج میلاد و خلاصه شب خیلی قشنگی شد.. کلی عکس و فیلم گرفتیم از آخرین روزهای دو نفره بودنمون و تصمیم گرفتیم سال دیگه تولد پسملی رو اونجا بگیریم اگه خدا بخواد و زورمون برسه!

پ.ن1: هفته های آخر خیلی جاها رفتیم با اینکه از شکم گنده ام خجالت می کشیدم اما میخواستم نهایت استفاده از روزهایی که آزادی عملمون بیشتره و دوتایی هستیم ببریم.

پ.ن2: هنوز فرصت نکردم خاطرات بارداری رو بنویسم اما حساب کردم از اول تا آخر بارداریم 7 تا سفر رفتیم ما، از شمال گرفته تا جنوب ایران رو گشتیم! آخرین سفر رو ولی نوشتم اینجا.


پ.ن3: جمعه عصری یعنی دقیقا یه شب قبل از به دنیا اومدن پسملی، با دوستان رفته بودیم فرحزاد واسه چایی و قلیون و اونجا یه ذره هم احتمال نمیدادم فرداش نی نی به دنیا بیاد چقدر سر خوش بودم برا خودم!! فکر میکردم حالا یه هفته 10 روزی مونده تا اومدنش!!! راستی من تو این 9 ماه لب به قلیون نزدماااا ولی خب با بچه ها میرفتیم سعی میکردم در معرض دودش نباشم!

نوشته شده در سه شنبه 25 شهریور 1393 ساعت 11:33 ب.ظ توسط نیلوفر بقیه چی میگن |

بعداً نوشت برای دوستای باوفای قدیم: یه وبلاگ جدید زدم البته شاید بازم اینجا رو هم آپ کنم اگه فرصت داشته باشم. برای وبلاگ جدید بهم آدرس وبلاگ یا ایمیل بدین خصوصی میدم به هر کسی.

سلام
 
فکر کنم از این به بعد دیگه همه ی پست هام یه آخرین داشته باشه تو عنوانش!!!!
بلههه امروز چهارشنبه 15 مرداد 93 آخرین روزیه که دارم میام سر کار البته برای 6 ماه فقط! بعدش باید ببینیم چی پیش میاد و پسمل مامان چجوری دلش میخواد و میذاره مامانش دوباره برگرده سر کار یا نه...
این هفته های اخیر که اکثرا کار تعطیل بود به غیر از چتد تا کار کوچیک زیاد کاری نکردم و همش مشغول کار روی سمینار و مقاله ای که با استادم دارم بودم و البته سرچ کردن چیزای مختلف مربوط به نی نی!!!
برای رئیسم یه جعبه شکلات گرفتم و میخوام امروز برم پیشش بابت این مدت که همه جوره باهم راه اومده تشکر کنم واقعا مرد شریف و بااخلاق و خوش برخوردیه. حقشه که مدیر کل باشه واقعا آدم لایقیه.
خلاصه اینم ازآخرین روز کاری ما دیگه و از فردا یه نفس راحت میکشم تا به دنیا اومدن پسمل مامان.

پ.ن1: دیشب با دوستامون رفتیم کن واسه قلیون! امیدوارم اینم آخرین کن رفتنمون قبل از به دنیا اومدن پسملی باشه!! واقعا یه جوری بود با این شکم گنده همه به آدم نگاه میکنن انگار جن دیدن!! ولی خب هوا خوب بود یه چایی خوردیم و کلی از این در و اون در باهم حرف زدیم.

پ.ن2: فردا صبح وقت آکوا دارم بعد از دو هفته دارم میرم استخرررر! نمیدونم چند جلسه دیگه مجال پیدا میکنم برم ولی اینم تجربه ی جالبی بود برام امیدوارم تو زایمانمم موثر باشه.


پ.ن3: این روزا چقدر آبدوغ خیار بهم میچسبه ولم کنی هر روز برا خودم درست میکنم و البته یه پایه همیشگی واسه آبدوغ خیار دارممم، امیررررر.

نوشته شده در چهارشنبه 15 مرداد 1393 ساعت 08:37 ق.ظ توسط نیلوفر بقیه چی میگن |

سلام

دیروز از صبح پیگیر کارای ماه آخر بودم. صبح از محل کارم پیاده رفتم بیمارستان بقیه الله، اول نوار قلب گرفتم و بعدشم رفتم واسه مشاوره بیهوشی که غلغلهههه بود و یک ساعتی نشستم که دکتر یه فرم ساده که خودمم میتونستم پر کتم رو برام پر کنه و مهر بزنه!!!

تا 4:30 که سر کار بودم و همون حدودا امیر اومد دنبالم و باهم رفتیم سونو گرافی و اونجا هم باااااااز غلغلهههه و یک سااااعت تو نوبت بودیمممم. ساعت 6 تازه نوبتم شد! خدایی این سونو چه چیز مذخرفیه هااا هیچی معلووووم نیس یعنی دریغ از یه تصویر که من بفهمم الان این چیه و کجای نی نیه!!!

پسمل مامان 2900 گرم شدهههه. قربونش بشم میخواد تپل مپلی بشه تا موقع به دنیا اومددددن! جنین سفالیک بود یعنی سرش پایین بود. عزیززززم فدای اینهمه همکاری تو بشم کوچولوی مامان و میزان آمونیاک و اینا هم نرمال! خلاصه در حسرت دیدن پسملی هستیم فعلا!

بعداً نوشت: عصر همون روز با امیر رفتم پیش دکترم، قرار بود ایندفعه معاینه بشم اما از رو شکم دست زد گفت پسملی هنوز سرش فیکس نشده تو لگن و آزاده برا خودش، بهتره صبر کنیم سرش فیکس بشه بعد معاینه لگن رو انجام بدیم! خلاصه ظاهراً این پسمل ما به این زودی ها قصد بیرون اومدن نداره!!!! دکترم گفت باید روزی یک ساعت پیاده روی برم و حتماً روزی یک لیوان گل گاو زبون بخورم تا زودتر فرآیند زایمانم شروع بشه..
راستی تو این دو سه روز که رفتم خوی و اومدم 1 کیلوووو اضافه کردم و 67.5 کیلو شدمممممم!!!




نوشته شده در یکشنبه 12 مرداد 1393 ساعت 09:59 ق.ظ توسط نیلوفر بقیه چی میگن |

سلام

بالاخرهههه من تسلیممم شدم. این چند روز تعطیلی رو رفتیم به دیار آذربایجان! با اینکه خیلی ریسک بزرگی بود ولی خدا رو شکر آخرین مسافرت دو نفره مون رو (به قول امیر) به سلامت رفتیم و برگشتیم. بابا کم چیزی نیست 38 هفته و 2 روزززز! 
دوشنبه شب بعد از افطار میخواستیم راه بیفتیم که بابام نذاشت گفت اول یکم بخوابید بعددد! امیر گرفت خوابید و منم یکم وسایل جمع و جور کردم ساعت 12 شب بود که امیر بیدار شد با اینکه آمار گرفتیم از دوستایی که جلوتر رفته بودن و میدونستیم که ترافیک سنگینه اما بازمممم... ساعت 1:15 شب بعد از خداحافظی و بنزین زدن راه افتادیم پیش به سوی ترافیکککک... از اون خروجی همت که وارد اتوبان کرج میشه زدیم رو دنده یک تاااا بعد از کرج و منم صندلیم رو خوابونده بودم و در حال چرت و هر یه ساعت یه بار بیدار میشدم و ما هنوز همونجایی بودیم که بودیم!!! ساعت 6 که بیدار شدم عوارضی قزوین بودیم!!!
تو راه یه عالمه میوه های تپل که امیر خریده بود رو زدیم بر بدننننن! گلابی های شیرین و هلوهای تپل مپل.. گوشت بشه به تن پسملمممم.
الهی بمیرم امیر بکوب بدون توقف رفت تا خود تبریز و ساعت 11:15 بود که وارد کنارگذر تبریز شدیم. اول رفتیم سر خاک مامان بزرگم و بعد از اونجا رفتیم خونشون! مامان و داداشی هم که از چند روز قبل تبریز بودن! داییم اینا اومدن عید دیدنی بابابزرگم و بعدش هم ما یه چیزی خورده نخورده رفتیم گرفتیم خوابیدیم تاااا ساعت 4 بعد از ظهر!!! خاله ام اینا و اون یکی داییم برا ناهار اومده بودن و تازه اون موقع میخواستن ناهار بخورن!! لوبیاپلو با سالاد شیرازی
بعد از ظهر دخترخاله ام هم اومد تا ساعت 7 با اونا دور هم بودیم و 7 اینا بود که پاشدیم جمع کردیم و لپ تاپ رو هم جا گذاشتیم البته!!
پرسون پرسون رفتیم پاساژ لاله پارک رو پیدا کردیم که غلغلههه بود همه مغازه ها حرااااج و ملت ریخته بودن میخریدناااا! درسته مارک بودن همه اما قیمتا همچینم ارزون نبود! من و امیر فقط از نمایندگی LC waikiki برا خودمون یه چندتا لباس گرفتیم چون جنسشون خیلی عالیییی بود و تا ساعت 10 شب اونجا گشتیم و کلی دیرمون شد! 10 تازه راه افتادیم سمت خوی و ساعت 12 رسیدیم!!!
آخیییی پیشووووووول.. دلم خیلی براش تنگ شده بود! بی معرفت اصلا ما رو نشناخت! از امیر که کلا فرار میکرد!! خلاصه کلی گربه صفتی خودش رو ثابت کرد و خورد تو ذوقمون! همش تو حیاط برا خودش ول میچرخید اصلا سمت ما نمیومد.

شب رو تخت تو حیاط جا انداختیم و توی هوای دل انگیز با صدای جیرجیرک هااا خوابیدیمممم.

صبح ساعت 9:30 اینا بیدار شدیم و سرشیر و عسل تازه با نون تازه تو هوای خوب تو حیاط خوردیم و بعد آماده شدیم با امیر و داداشش بریم بیرون که ماشین روشن نشد!!! بله باطریش تموم شده بود و یه یک ساعتی علاف خریدن باطری شدیم!!  و  بعدش رفتیم باغ پسرعموی باباش، که زن و بچه و مادرش هم اونجا بودن.. یه دوری توی باغ زدیم و عکس انداختیم و تو سایه درختای سیب نشستیم. هلو، خیار تازه چیده شده و چایی ذغالی خوردیم و از طبیعت لذت بردیم. برا ناهار برگشتیم خونه و بعد ناهار هم زیر باد خنک کولر ولوو شدیم و 2-3 ساعتی خوابیدیم. با این شکم گنده سخته بغل کردنه همدیگه اما بازم امیر محکم بغلم میکنه تا خوابش ببره..

عصری با امیر رفتیم بیرون یه دوری زدیم و تو راه دوستاش رو دید که برای شب باهاشون قرار گذاشت! بلال هم خریدیم و اومدیم خونه بابای همسری رو منقل برامون کباب کرد که حسابی چسبید.
امیر بعد از شام با دوستاش قرار داشت رفت بیرون! منم رفتم دوش گرفتم و به چرتی زدم و با مادر شوهر تو حیاط رو تخت دراز کشیده بودیم ساعتای 2 اینا بود که امیر برگشت و بعد از یکمی صحبت و بغل بازی خوابیدیم...

بازم صبح صبحانه ی تازه تو حیاط برپا بود. بعد از صبحانه امیر با باباش رفت برای ماشین لاستیک خرید و کلی پیاده مون کرد!!! بعد با مامان همسری رفتیم سر خاک مامان بزرگش و برگشتنی یه جفت کفش ژله ای برام خرید مادرشوهری!
برای ناهار با داداش همسری سه تایی رفتیم کبابی حاج حسین که کلییییییییی معطلمون کردن 40 دقیقه نشستیم آخرشم گفت کوبیده مخصوصمون تموم شده و 3 تا کباب برگ نپخته بهمون دا و 84 تومن ناقابل هم پیاده شدیم تا عبرتی بشه که از دفعه دیگه بریم همون کبابی حاج علی که هم سرویس دهی و برخوردشون بهتره هم غذاشووون!
عصری یه چرت حسابی زدیم و بعد بیدار شدیم مادرشوهر داشت برا شام شامی سرخ میکرد دو تا دونه آورد برام با دوغ خوردم و بعدم خربزه و تخمه و بلال!!! ساعت 8:30 با دوستای امیر قرار داشتیم رفتیم بیروووون... یه جایی خارج از شهر که باغچه داره مثل فرحزاد ولی نه مصنوعی توی باغ واقعی!  لیلا خانم دوست امیر کیک خونگی درست کرده بود آورده بود بساط چای و قلیون هم بر پا بود و یه یک ساعتی دور هم اونجا نشستیم و گفتیم و خندیدیم.
ساعت 10 برگشتیم خونه و بدو بدو وسایل رو جمع و جور کردیم و خدافظی کردیم ساعت 11:15 از خونه زدیم بیرون!


پ.ن1: عصری نشستم از همه چیزایی که برا سیسمونی خریده بودیم عکس گرفتم بزودی یه پست سیسمونی درست میکتم.

پ.ن2: همون عصر داشت فیلم ویر-زارا رو میداد شبکه نمایش، به یاد قدیما نشستیم با امیر نگاه کردیم کلی گریه ام گرفته بوووود اوووو 10 سال پیش سال 2004 من این فیلم رو دیده بوووودم!

پ.ن3: دیشب با امیر رفتیم از خانه همبرگر، چیزبرگر و سیب زمینی گرفتیم و رفتیم نزدیک خونه قبلیمون بالای کوه تو ماشین نشستیم آخرین چیزبرگر دونفرمون رو خوردیم...

پ.ن4: یکم بیشتر وارد حال و هوای وبلاگ نویسی بشم از پست های بعدی برا هر پست عکس هم میذارم حتماً!

پ.ن5: خب دیگه علافی بسه برم بشینم سر کارای سمینارم کلیییی کار دارم.

پ.ن6: راستی تو این پست چرا چیزی از پسملی نگفتم؟؟؟ قربونش برم از بس که پسملم همکاری میکنه همه جاااا باهام، واقعا بارداری خوبی بود و ممنون از پسمل گلم که اصلا مامانی رو اذیت نکرد و تو این آخرین سفر هم همراهمون اومد و گذاشت حسابی خوش بگذرونیم فقط مامانی یکم سنگین شده که خب اونم تقصیر پسمل نیست که باید اینجوری باشهههه دیگه...

پ.ن7: نشد به طور مفصل خاطرات بارداری رو بنویسم اما حتما یه پست کامل راجع به چطوری اومدن پسرک و جریاناتی که داشتیم و حال و احوالم تو دوران بارداری مینویسم... 

نوشته شده در شنبه 11 مرداد 1393 ساعت 07:47 ق.ظ توسط نیلوفر بقیه چی میگن |

سلام

دیروز رفتم پیش دکترم. جواب آزمایش ها رو دید گفت یه مقدار عفونت داری باید درمان بشه! راجع به درد بالای شکمم هم پرسیدم گفت یه چیز طبیعیه بالاخره اعضای بدنت فشرده شده و ممکنه درد بگیره دیگه ماه آخر کاریش نمیشه کرد. برام نوار قلب و سونو نوشت که انجام بدم و گفت دیگه تو ماه 9 هستی و بچه کامل شده و هر لحظه ممکنه به دنیا بیاد آمادگیشو داشته باش!!!

خیلی دوس دارم با امیر برم مسافرت ولی میترسم یه وقت اتفاقی بیفته! دکتر گفت اگر سفرت خیلی اضطراری بود برو اگر نه توصیه نمیکنم که بری!

دیشب برا اولین بار با امیر رفتیم پیاده روی از خونه تا ارغنون رو به روی اریکه پیاده رفتیم و حرف زدیم و بعد هم رفتیم دو تا ساندویچ بندری زدیم بر بدن!! البته من چند تا گاز بیشتر نخوردم چون خب سوسیس ضرر داره برام! ولی خیلی خوشمزه است ساندویچاش اونم با نوشابه و دوغ شیشه ای از اون قدیمیاااا !!!

عصری با امیر رفتیم کلی میوه های تپل خرید برام! به اضافه ی خربزه که تو دوران بارداری نشده بود بخورم و البته گلاااااابی. خیلی گلابی های شیرین و آبداری هستند امیر خودش جدا کرده بود. به جز توت سفید فکر کنم همه ی میوه های هر چهار فصل رو خوردم تو این 9 ماه حتی تمشک و خیار چمبر!!!

راسی مامانمم رفته تبریز و سه تایی با بابام تنهاییم خونه! دیشب خواهری غذا درست کرده بود آورده بود و افطار دور هم بودیم.

پ.ن: چرا همیشه یه جای کار میلنگه!!!!


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 6 مرداد 1393 ساعت 09:43 ق.ظ توسط نیلوفر بقیه چی میگن |




( کل صفحات : 36 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
Design By : Pichak